مرتضى راوندى
368
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
پرسيدند كه اين كيست و از كجاست و نام او چيست ، گفتند او را مولانا محمد گويند و از ولايت خواف است و مدتى است كه در اين شهر به جد و جهد تمام به تحصيل اشتغال مىنمايد . چنين گويند كه ميرزا او را پيش طلبيده و از هر علم از وى چيزها پرسيده ، هرچه پرسيد جواب معقول و موجه شنيد ، پس بفرمود او را به حمام بردند ، سر و تن را شسته به جامههاى خاص خود ملبس و معزز گردانيد . . . چنين گويند كه در روز اجلاس ، مولانا خوافى مجسطى را درس فرمودهاند و در آن مجلس نود دانشمند بودهاند ، سخن وى را به غير ميرزا و قاضى زادهء رومى كسى نفهميده بود . ميرزا مىفرمودهاند كه مولانا خوافى را در جميع علوم و فنون دستگاه آن هست كه اگر كتب و رسايل جميع علوم را در دريا ريزند ، چنانچه از هيچ علم در عالم اثر باقى نماند ، وى مىتواند كه احياء جميع علوم نمايد بر وجهى كه از هيچ علم و فن نكته و دقيقهاى فوت نشود . « 260 » سكاكى كه به زبان تركى اشعار شيوايى سروده ، از الغ بيگ به نيكى ياد مىكند و در پايان به خود مىبالد و مىگويد : چرخ و فلك سالهاى دراز بيهوده خواهد چرخيد ، و نظير من شاعر توانا و چون تو پادشاه دانشمندى را نخواهد ديد . در كتاب بدايع الوقايع علوم معمولهء زمان بدين نحو توصيف شده است : هر حرف از كلمهسرا به علمى اشارت است : « كاف » به علم كيميا كه عبارت است از تبديل اجرام معدنيه بعضى آن به بعض ديگر ، « لام » به علم ليميا كه عبارت است از علم عدد و هندسه و علم هيأت و علم موسيقى ، « ها » به علم هيميا كه كنايت است از علم جبر و مقابله و علم مساحت و جرثقيل و علم زيجات و تقاويم ، « سين » به علم سيميا كه مشهور و معروف است ، « را » به علم ريميا كه عبارت است از طلسمات و نيرنجات همه را به غايت خوب مىداند . « 261 » وضع ايران پس از حكومت تيموريان در دورهء تيموريان در حدود شمال غربى ايران ، عدهاى از تركمانان از ضعف جانشينان تيمور استفاده كردند و دو سلسلهء قرهقويونلو و آققويونلو را تشكيل دادند . سلسلهء نخست بر روى پرچمهاى خود شكل گوسفند سياهى ترسيم كرده بودند و به همين مناسبت به قرهقويونلو ( يعنى منسوبين به گوسفند سياه ) معروف شدهاند و سلسلهء دوم چون گوسفند سفيدى به بيرقهاى خود رسم كرده بودند ، آققويونلو خوانده مىشدند . نيرومندترين سلاطين قرهقويونلو كه جهانشاه نام داشت ، از 840 تا 872 ه . حكومت كرد و تا شاهرخ حيات داشت ، وى به آذربايجان جنوبى و ارمنستان و عراق عرب اكتفا مىكرد ، ولى چون شاهرخ درگذشت ، او از ضعف و فتورى كه در اركان حكومت تيمورى پديد آمده بود ، استفاده كرد و خود را پادشاهى مستقل خواند و به تدريج ، عراق عجم و خوزستان
--> ( 260 ) . زين الدين محمود واصفى ، بدايع الوقايع . ( 261 ) . همان ، ج 1 ، ص 5 .